.
امشب فوقالعاده بود و این همهی اتفاق است.
اینجا و الان آغاز ماجراست…
بغضی که وِل نمیکرد، پس از یک پیادهروی مفصل، درست سرِ یک چهارراه، در میانِ همهی مردم، ترکید!
به همین سادگی.
با صد هزار مردم، تنهایی
بی صد هزار مردم، تنهایی
این تنها نوشته تاریخِ این وبلاگ است که این قدر دمِدستی، ساده و راحت نوشته میشود. تا حدودی آنلاین نیز.
و فقط هدف از نوشتن آن ثبتِ امشب بود.
لذتی که در صحبتها، گفتگوها، آرامش، هوا، بو، حس و همهی انرژیهای مثبتی که میان من و بسیم ردوبدل شد و موسیقی بسیار بسیار خوبِ «مسعود شعاری»، که اگه اشتباه نکنم «در سایه باد» نام داشت.
من باید امشب را ثبت کنم.
در حافظهام. در ذهنام. در اندیشهام.
.
فقط برای تمامی لذتهایی که چشیدم، برای تمامی حسهای خوبی که در تمام آن ساعات داشتم.
آن «هزار دستانِ» دوستداشتنی، آن کتابِ فوقالعاده عالی، آن همه عکسِ خوب، آن همه گفتگویِ خوب، آن همه چایهای استکانی با همهی آن مسقطیها و شیرینیهای خرمایی و آن دیزیِ گرم با سیبزمینیِ آتشی و همهی آن خندهها و لبخندهایمان. اینکه اینقدر خوب همدیگر را میفهمیدیم و اینکه اینقدر هردویمان تنهایی را حس میکردیم و… و… و…
.
این نوشته، بماند برای آینده.
.