تنها، تنها
(پیشنویس: مطلب شماره یک، کمی تاریخ مصرفاش گذشته ولی به دلیل استقبالِ غیرقابل پیشبینیام از پستِ آخر “بار دیگر…” و bandwidth limit و… خلاصه چند روزی اینجا از پایه و اساس به تعطیلات رفته بود(!) که خب دوباره بدینوسیله حضور قاطع، محکم، کوبنده و مزخرف خود را اعلام میدارم!)
یک یا تنها بودن یک کابوسِ شومِ عزیزم…
درست چند ساعت بعد از اینکه توی چت به رضا میگم: تنهایی از اون چیزهاییِ که آدم رو ناخودآگاه و ذرهذره میخوره، سیدی سنتوری به دستام رسید و…
.
داریوشِ مهرجویی را نه خوب، که کامل میشناسم، همهی ما به اقتضای سنیمان با یکی یا دو تا از فیلمهای او آنچنان قرابت و وابستگی احساس میکنیم که به هیچ روشی نمیتوانیم آن را منکر شویم. همهی ما روزگاری با هامون “وَر” رفتهایم. خدایا واسهی منم یه معجزه بفرست، یه اینوری، یه اونوری… همهمون هم پیچوتابهای ماشین را میانِ جاده به خاطر میآوریم. پری بخش دیگری از جوانیِ خیلی از ما را شکل میده. همهمون تو زندگیمون –حالا کموبیش- خُل شدیم، لحظاتی خودمان را جای پری، داداشی، اسد گذاشتهایم… قبول کنیم که اگر جای اینها نبوده باشیم، با آن استادهای گند دماغ دانشگاه روبرو بودهایم و در نهایت اگر هیچیک از اینها نبوده، حداقل برای لحظاتی –حالا بیشوکم- آن “پسر عموی میان آن غذاها” بودهایم. مهرجویی استاد زدنِ حرف به اقتضای زمانِ خود است.
.
دلیل اصلی اینکه من سیخ شدم این چرتوپرتها را اینجا بنویسم، از نظرسنجی خوابگرد شروع شد، بعد از آن با چند نوشته برخورد کردم که حقیقتا به نظرم به جای نقد طرف سعی کرده بود یک آشِ شلهقلمکار ارائه دهد.
آقای امید مهرگان! در میزان داناییهای شما هیچیک از ما شکی نداریم. شما جزو معدود مترجمانی بودهاید که کتابهای زیگموند فروید را خوب ترجمه کردهاید. کتابهای با موضوع اندیشه و فلسفه با ترجمه شما اعتبار دیگری مییابند ولی زیاد قضیه را جدی نگیرید! نیاز نیست برای مهرجویی که خودش تحصیلات فلسفه دارد، یکسری لغات را ردیف کنید! -هرچند که مهرجویی در تمامِ این سالها با همان خونسردی دوستداشتنیاش فقط نشسته و تماشا کرده و هیچ جوابی نداده و جالب اینکه با گذشت زمان میزان تاثیر فیلمهایش بیشتر هم شده- این لغات را برای منای استفاده کردهاید که میانِ آنها گم شوم و یادم برود بازیِ بهرام رادان را؟!

.
من نمیدانم که کدامیک از شما با یک معتاد واقعی(!) –ببینید، میگویم واقعی، از آن جهت که از زنش بخواهد بیاید برایاش تزریق کند- را دیدهاید؟! ولی در بازی رادان اتفاقی در حال افتادن است که من آن را سرآغاز یکسری اتفاقات خوشایند برای این سینمای دربوداغون میبینم.

.
کدومیکی از ما با محسن چاووشی زندگی نکرده؟! کدوممون باهاش –از همون آلبوم اول- نشنیدیم و نخوندیم و… کدومیکی از ما آلبومِ “متاسفم برات” رو نشنیده؟!
کدوممون بارها و بارها بغض نکردیم؛ گوشی رو بردار تا صدات، یه لحظه آرومم کنه…
کدوممون زیرلب زمزمه نکردهایم؛ چه سرنوشت خوبی وقتی خودِ خدا هم برای خوشبختیمون پادرمیونی کرده…
من نمیدانم که من زیادی این بشر را دوست دارم، یا همهی شما این حس را دارید، ولی من با تکتک آهنگهایش خاطره دارم، نفس کشیدهام و زندگی کردهام…
حتی به نظرم میآید که چندین و چندبار از ترانههای مختلفاش در نوشتههایم استفاده کردهام و چندباری هم آهنگِ زمینه پست از این خواننده بوده.
.
“…
چشمهای من، بیخبرهای ساده
منتظرهای دل به جاده داده…
مَردُمکهاتون به کجا زُل زدن؟!
باز مژههاتون به کجا پل زدن؟!
کاشکی بدونین که دارم هنوزم
از اشتباه قبلیتون میسوزم…”
.
من نمیدانم منظور شما از این پدرانِ لخت، که آن را به شکل خندهداری تعمیم میدهید، به چه معنی میتواند باشد؟! آیا واقعا من اسمِ بهرام بیضایی را در نوشته شما درست دیدم؟؟! الان اصلا در این مملکت کسی در جایگاهی هست که بخواهد کار بیضایی را نقد کند؟! میدانید من اگر افرا را ندیده بودم، اگر تکنیکهای نمایشنامه نویسی و اجرا و چیزی که هیچکس در ایران کاربرد آن را بهخوبی درک نکرده، یعنی استفاده بهجا و منطقی و هنرمندانه از نور و دکور را ندیده بودم، شاید میپذیرفتم، ولی الان… اصلا کسی در حالِ حاضر در ایران “صلاحیت” نقد ایشان را دارد؟!
ببینید! اصلا نیازی نیست که هنگام نوشتن نقد پای نیچهی بدبخت و باخ و سایر دوستان خود را به وسط بیاورید!
من دوباره تاکید میکنم که شاید هیچکس در ایران به اندازه مهرجویی همراه و همگام با زمانه پیش نرفته است. شاید به زعم شما، فیلمفارسی با آهنگهای شیشوهشتی… ولی بد نیست کمی هم به دور و برمون نگاه کنیم. الان، توی این ممکلت، کدامیک از جوانان با محسن چاوشی غریبه است؟! چه کسی هر روز و هر شب آهنگهایش را زمزمه نمیکند؟! ببینید! کاری به جوانانی (!) که هامون را برخلاف ظاهر انتلکتوئلیاش، بهغایت ارتجاعی و محافظهکارانه میدانند نداریم!
مِِبَخشِن! مِشِه هَمی کلمهَ رِ واسه مُو ترجمه کُنِن؟!
آقا! به دین، به پیغمبر، کارکرد سینما این نیستها!
.
آخر کمی منصفانه برخورد کنیم! واقعا از سکانسی که علی سنتوری معتادان رو دور خود جمع کرده و به آنها غذا میدهد، لذت نبردید؟! یعنی واقعا بهنظر شما آن سکانس فوقالعاده نمیآید؟!
کاری به برخی موارد فیلم نداریم! یعنی شاید اگر بخواهیم غلطگیری کنیم، میتوانیم چند غلط درشت بگیریم. یک نمونه از آن غلطهای درشتِ غیرقابل چشمپوشی، بیشک سیامک خواهانی است. گلشیفته فراهانی هم صرفنظر از بازیهای فوقالعاده و درخشان در بعضی سکانسها، بهنظر کمکم دارد به دختری زِر زِرو در سینمای ایران تبدیل میشود(!) ولی خب، آدمیزاد چشم داره دیگه! این همه نکته مثبت رو نمیبینین؟!

.
لبّ كلام مهرگان چیزی نیست جز اینكه: گول اسم افراد را نخوریم… در مقابل چنین موضعگیری ابتدایی و سادهانگارانهای چه میتوان گفت جز اینكه: آقای مهرگان، این را كه ما ترم اول دانشگاه پاس كردیم! خُب بعد چی؟
من هنوز هم روی حرفام ایستادهام. مهرجویی جزو معدود افرادی است در ایران که زمانه را میفهمد و حرفاش را به همان نسبت میزند. وارد این بحث که این از هنر داریوش مهرجویی است که حرفاش نه تنها به اقتضای زمانه است، بلکه حتی بعد از آن نیز همان جذابیت را دارد، نمی شوم.

.
ورداشته نوشته، بهواقع بیراه نیست اگر بگوییم که فیلمسازان ما خیلی هم بدشان نمیآید فیلمشان توقیف شود. دیگه این یکی عمرا تو کَتَم نمیره! اتفاقاً مهرجویی یكی از معدود افرادی است كه نشان داده به سانسور دولتی بیتوجه است و از آن تابو نمیسازد!
.
آقا! تا کِی میخواین بشینین ببینین اسکورسیزی چی خورد؟! چی پوشید؟! کجا رفت؟! با کی رفت؟! چی گفت؟!
جانِ من یهجوری مقایسه کنین که خودتون شرمنده نباشین! یهکم فکر کنیم! آهان! آفرین! اینجا ایرانه! اینجا وقتی سینماگراش حرف میزنن، مدام بغضشون رو میخورن! اینجا انجمنهای سینمایی هر روز دارن تعطیل میشن! اینجا طرف خونهاش رو میذاره رهن، فیلم میسازه! اینجا فیلمسازهای تو شهرستانها ساختن فیلم با “35میلیمتری” تقرییا براشون شبیه رویاست. اینجا خارجیها که میآن با دوربینها و تجهیزات صحنهای که ما استفاده میکنیم عکسِ یادگاری میگیرن(!) می فهمی؟! دِ آخه آدم رو عصبانی میکنین دیگه!
آقا! چشماتون رو باز کنین! خدا وکیلی نمیبینین؟! سنتوریهای این مملکت رو نمیبینین؟! شما فکر میکنین اگر کارهای محسن نامجو مثلِ نقلونبات تو کوچه و بازار نمیریخت چه اتفاقی میافتاد؟!
.
رفیقِ من، سنگ صبور غمها
به دیدنام بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چهحالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونام و دلزده از لیلیها
خیلی دلام گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
.
تنها یکی سنگ صبور
خونه سرد و سوتوکور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
…
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایهای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجِ به نورِ خورشید
این آهنگ به یقین، بخش عظیمی از سال 86ام را پر کرده است…
.
آقای مهرگان! ما را با شنیدن همان مزخرفاتی که روزانه در تاکسی و اتوموبیلهای شخصی افراد میشنویم درقالب فیلمی از ’استاد‘ و درواقع لذتی کاملاً احساسی و بیواسطه از این قبیل فیلمها رهایمان کنید! بگذارید همان بدویترین و بیواسطهترین لذت را ببریم.
.
ببینید دوستان! من نه نقد نویسم، نه سینمایی نویس!
من هنوز هم به احترامِ مهرجوییِ بزرگ ، برای لذتی که نصیبام میکند، سکوت میکنم… همین!

اینجاها رو اگه حوصله داشتین، بخونین:
چهکسی از علی سنتوی میترسد
-کاش دنیا این همه استاد نداشت…
ولی این نوشته طولانی رو توصیه میکنم:
ته “سنتوری”
.
.
.
.
دو یا یکی باید، بگه آخر، منو تو کجای کاریم…
یه چند خطی در مورد این بند نوشته بودم، ولی خب، بنا به اینکه ترجیح دادم شما بیشتر حرف بزنین، حذف شدن… من به طرز وحشتناکی توصیه میکنم برین این گزارش رو بخونین. گزارش دیدار اعضای ستاد جوانان ائتلاف اصلاح طلبان استان خوزستان با سیدِ. نکتههای ریز و دقیقی توی حرفهاش هست که… بعد که خوندین، “خوب” هم که فکر کردین، برین اینرو بخونین…
چند روز پیشها داشتم با به نفر صحبت میکردم، چیزهایی در مورد انتخابات ریاستجمهوری میگفت… ببین دوستِ من! اینچیزهایی که تو میگی رو یه راننده تاکسی هم میتونه تفسیر کنه! تازه خیلی بهتر از تو…
هِی میشینی بیخِ گوشِ من، میگی “ما” رایمون بیشتر از هشت میلیون بود! “ما” میدونیم تقلب شده! “ما” خبر داریم شناسنامه اضافه کردن! میشه به من هم توضیح بدی کدوم “ما”؟! بعد انتخابات، یه جایی توی یه بلاگی که الان خاطرم نیست میخوندم که “ما” سرمون کردیم زیر برف میگیم دَممون گرم! خیلی کارمون درسته!
ببین دوستِ من! ما کلاً 70000 تا وبلاگ فارسی داریم! خوشبینانهاش اینِ که 69000 تاشون فعال باشن! بعد باز خوشبینانهترش اینِ که از این تعداد، 65000 تاشون دِگراندیش باشن! (من لغت روشنفکر رو اَلَکی خرج نمیکنم!) بعد چی؟! 65000 تا! اون “ما” هایی که میگی، همین 65000 هزار نفری هستن که هِی میآن برات کامنت میذارن دیگه!؟ بعد خوشحال هم هستی دیگه؟! بعد فکر میکنی مردم که چیزی نمیفهمن، فقط “ما” میفهمیم و ما تعیین میکنیم و ما میگیم فلانی خوب، بهمانی اَخ و…
.
ببین! من تا الان نمیدونم که رای میدم یا نه! ولی احتمال اینکه صبحِ جمعه پاشم برم رای بدم خیلی زیاده! مثلِ تا الان! همهی اونهایی هم که تعداد کمِ مهرهای تو شناسنامهشون رو سند افتخار میدونن هم بدونن که صحنههای “پر شور” کذایی و ”افتخارات دیگر“هر سال تکرار میشود. با ما. بی ما. بی هزاران امثال ما و شما.
یهبار دیگه برو بخون! تفو! عاشقان سوت بلبلی ، تفو! بعد بیا نظر بده که میری رای بدی یا نه!
ببین! یهکم فک کن داره چه بلایی سرت میآد!
.
.
.
.
پن: نظرهاتون در مورد بند دوم برام مهمه، خب؟!