یکشنبه ٢٢/٢/٨٧

گاهی

گاهی اتفاق‌ها، زمان‌ها و مکان‌ها از صِرفِ خاطره بودن‌شان تبدیل به نوستالژی می‌شوند و الان همان گاهی است.

دوشنبه ١٦/٢/٨٧

پاشو یَره! پاشو دوباره!


نمی‌دانم که چرا دیشب، وقتی رضا و مهدی فیلم‌های عروسی را از توی دوربین می‌دیدند و می‌خندیدن و من فقط سعی می‌کردم خونسردانه با قلیون وَر بروم، بعد از این‌که رضا از ماشین پیاده شد، بعد از صحبت‌هایم با مهدی، وقتی که جلویِ خونه‌ی ما ماشین رو خاموش کرد، با اون آهنگِ چشمِ من بیا منو یاری بکنِ دیوونه کننده‌ی داریوشِ در حالِ پخش، بعد از این‌که کمی توی چشم‌های مهدی اشک جمع شده بود، دوست داشتم از ماشین پیاده شود و محکم بغلش کنم، نمی‌دانم که چرا رووم نشد…
.
به رضا که اس‌ام‌اس زدم و این را گفتم، اضافه کردم که نمی‌دونم این بغضِ سرگردونِ این چند روز، کجا و کِی قراره بترکه، جواب داد: “می‌گذره تمومِ این روزایِ زهرِماری”…می‌گذره را انگار که اطمینانی توش باشه، اولِ جمله آورده بود…
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بی‌ربط: حَی عَلی الکِتاب!!!
.

دوشنبه ٩/٢/٨٧

کوکویِ دو شب مانده، از آنِ ما…

.
پنج‌شنبه. 2 ظهر. دانشگاه با کوله‌پشتی(!)
.
پنج‌شنبه. 5 عصر. خونه سیاوش‌اینا. جمع کردن وسایل و تقسیمِ بارِ عمومی.
.
پنج‌شنبه. 7 عصر. ترمینال، حرکتِ اتوبوس.
.
جمعه. 3 صبح. پیاده شدن از اتوبوس در سه‌راهیِ رامیان (حوالیِ آزادشهر) .خواب در حوالیِ روستا.

جمعه. 6 صبح. حرکت به سمتِ روستای شوکا.

جمعه. 7 صبح. حرکت به سمتِ قله. آغازِ حدودِ 60 کیلومتر جنگل‌نوردی تا رسیدن به جان‌پناه. حداقلِ وزنِ هر کوله، 6 کیلوگرم.

جمعه. 8 صبح. حضورِ اکسیژن. دنیایِ سبز.

جمعه. 9 صبح. خستگی.

جمعه، 11 صبح. بی‌آبی.
.
جمعه، 1 ظهر. رسیدن به جان‌پناه. آفتابِ فاجعه. پاهای بسته. صورت و بدنِ سوخته.
.
جمعه. 20/1 ظهر. ناهار سیب‌زمینی آب‌پز!
.
جمعه، 2 ظهر. خواب. استراحت. سایه. وزشِ بادِ فوق‌العاده. لذت. خسِ‌خسِ مارمولک، بزمجه و مار میانِ سنگ‌ها. خش‌خش برگ‌های بوته‌ها به هم. نزدیکیِ خدا.

.
جمعه. 5/2 ظهر. ماکارونی!
.
جمعه. 5/3 عصر. جدا شدن از گروه به همراهی علیرضا، سیاوش و سعید.
.
جمعه. 5/3 عصر. حرکت به سویِ قله. “قله موران”. توضیح: بالایِ قله، قلعه‌ای است که در زیرِ آن به مقدارِ بسیار زیادی طلا و جواهر دفن شده بوده است و در طول تاریخ بارها و بارها توسط مردمِ بومی و غیرِ بومی حفاری شده است. در واقع اسمِ آن قله‌ی قلعه موران است. وجه تسمیه: به دلیلِ وجود تعدادِ بسیار بسیار زیادِ مار، مارمولک و سایر فامیلِ وابسته(!) در کوه، به قلعه ماران معروف و با گذشتِ زمان به قلعه موران تغییر یافته است.

جمعه. 6 عصر. قله. انگار کن که دنیا زیرِ پایت است.

جمعه. 7 عصر. حرکت به سویِ روستای آن طرفِ قله. روستای “پَشمکی”، برای بازگشت به پایین. غروبِ خورشید. حجمِ انبوهِ سکوت.

 

جمعه. 5/8 عصر. میدانِ مرکزیِ آزادشهر. چای. کیک. منتظرِ اتوبوس.
.
جمعه. 5/9 شب. سوارِ اتوبوس.
.
شنبه. 1 صبح. میدانِ خرمشهرِ بجنورد. کالباس. چادر در پارکِ حاشیه‌ی میدان. کیسه‌خواب. خستگی. خستگی. خستگی. خواااب…
.
شنبه. 10 صبح. خامه. کره. مربا. عسل. پنیر. گردو. همچنان پارکِ حاشیه‌ی میدان.
.
شنبه. 11 صبح. خرید لوازم و خوراکی برای ناهار. حرکت به باباعمانِ بجنورد.
.
شنبه. 12 ظهر. بابا عمان. حرف. حرف. حرف. بحث. بحث. بحث. خنده. خنده. خنده. مسخره‌بازی. مسخره‌بازی. مسخره‌بازی. خندیدن، حتی به پروازِ مگس‌ها، هم‌اتوبوسیِ معتادِ شبِ گذشته و حماقتِ Highschool Girls .
.
شنبه. 2 ظهر. جوجه‌کباب.دوغ.
.
شنبه. 3 تا 6 عصر. ایستَک. گورِ پدرِ دنیا. رد کردنِ زنگِ های متوالیِ کارفرما. هوسِ شدیدِ قلیون. حضور در لحظه.
.
شنبه. 7 عصر. دمِ درِ بابا عمان. کنارِ جاده. منتظرِ اتوبوس.

شنبه. 12 شب. فلکه‌ی پارکِ مشهد. کوله‌پشتی به دوش، به سمتِ خونه. روز از نو، روزی از نو.
.
.
.
.
پ‌ن: از گروه‌ها، آقایان و خانوم‌ها، کیوسک، اِوَنسنس، متالیکا، ایگلز، محسن نامجو، استاد حسین علیزاده، استاد یان تیِرسن، جلال ذوالفنون، محمدرضا علیقلی، محسن چاووشی، سهیل نفیسی، مهرداد پالیزبان، استینگ، کُرن، پاپا راچ، مرلین ما.نسو.ن، چِر، کِرَن‌بریز، فرهاد مهراد، شادمهر عقیلی، داریوش، رضا صادقی، آرش، شهرام شب‌پره(!)، بنیامین، رضایا، توای‌اف‌ام و تَتَلو که به اندازه 2 گیگابایت، گاه با یک آهنگ و گاه با یک آلبوم در سفر ما را همراهی کردند، تشکر می‌گردد.
.
پ‌ن 2: و در انتها جا دارد که از آقای خدا، آقای محمد رسولِ خدا، آقای مسیح، آقای داروین، آقای آریان‌پور، آقای ویتگنشتاین، آقای هایدگر و آقای مرلین ما.نسو.ن و سایر دوستان و فامیل وابسته که با کتاب‌ها، مقالات و نظریاتِ خود به بحث‌های من، علیرضا و سیاوش کمکِ شایانی کردند، صمیمانه تشکر نمائیم.
.
.
.
.
.
بی‌ربط: عزیزی کامنتِ پستِ قبل را توی 360، مِسِیج داده بود. از این که “آن‌همه” نوشته قبل را “درک” کرده بود و برای لذتِ خط‌‌به‌‌خط و واژه‌‌به‌‌واژه نوشته‌اش، که بارها و بارها خواندم‌اش، ممنون‌اش هستم…
.

چهارشنبه ٢٨/١/٨٧

دیدی، دیدی دنیا؟!




.
.
.
پ‌ن: “آره! دنیا دیگه با من کاری نداره! دلم پر از دردِ خدا دوباره!… دیدی، دیدی دنیا؟! دیدی، دیدی دنیا؟! ما رو دست اِنداختی…”

پنج‌شنبه ٢٢/١/٨٧

.
.
.
این آهنگ را به این دنیای گُه، روزگار گُه و در نهایت، با عشقِ فراوان، به مملکتِ گُه‌ام تقدیم می‌کنم…
.
.
.
.
.

This Is The New Shit

Everything has been said before
There’s nothing left to say anymore
When it’s all the same
You can ask for it by name

Babble babble bitch bitch
Rebel rebel party party
S.e.x s.e.x s.e.x and don’t forget the “violence”
Blah blah blah got your lovey-dovey sad-and-lonely
Stick your STUPID SLOGAN in:
Everybody sing along.
Babble babble bitch bitch
Rebel rebel party party
S.e.x s.e.x s.e.x and don’t forget the “violence”
Blah blah blah got your lovey-dovey sad-and-lonely
Stick your STUPID SLOGAN in:
Everybody sing,
Are you mother.f.u.c.kers ready
For the new shit?
Stand up and admit,
tomorrow’s never coming.
This is the new shit.
Stand up and admit.
Do we get it? No.
Do we want it? Yeah.
This is the new shit,
Stand up and admit

Babble babble bitch bitch
Rebel rebel party party
S.e.x s.e.x s.e.x and don’t forget the “violence”
Blah blah blah got your lovey-dovey sad-and-lonely
Stick your STUPID SLOGAN in:
Everybody sing along.
Everything has been said before
There’s nothing left to say anymore
When it’s all the same
You can ask for it by name,
Are you mother.f.u.c.kers ready
For the new shit?
Stand up and admit,
tomorrow’s never coming.
This is the new shit.
Stand up and admit.
Do we get it? No.
Do we want it? Yeah.
This is the new shit,
Stand up and admit

And now it’s “you know who”
I got the “you know what”
I stick it “you know where”
You know why, you don’t care.
And now it’s “you know who”
I got the “you know what”
I stick it “you know where”
You know why, you don’t care.

Babble babble bitch bitch
Rebel rebel party party
S.e.x s.e.x s.e.x and don’t forget the “violence”
Blah blah blah got your lovey-dovey sad-and-lonely
Stick your STUPID SLOGAN in:
Everybody sing.
Are you mother.f.u.c.kers ready
For the new shit?
Stand up and admit,
tomorrow’s never coming.
This is the new shit.
Stand up and admit.
Do we get it? No.
Do we want it? Yeah.
This is the new shit,
Stand up and admit

So,
LET US ENTERTAIN YOU
LET US ENTERTAIN YOU…
Blah blah blah blah everybody sing along

 

Marilyn M.anso.n
This Is The New Shit
Album: The Golden Age Of Grotesque,2003

(توصیه اول این‌که؛ اگر به شکلِ غیرعامه‌پسندانه‌ی عقاید و آهنگ‌های آقای ما.نسو.ن علاقه داشتید، گوش کنید!
توصیه دوم این‌که؛ اگر علاقه داشتید و سرعت‌تان هم بالا بود، از این نسخه لذت ببرید!)
.

دوشنبه ٥/١/٨٧

روزی که رفت بر باد، روزی که ماند در یاد*

آرزو از توی درهای پایینیِ کُمُد قدیمیه، ظرف انتخاب می‌کنه و به مامان‌ نشون می‌ده… به رسم هرساله و تعداد از پیش معلومِ ظرف‌های شش نفره، هر سال جای سیب یک ظرف دیگه‌است… بابا قرآن رو می‌آره و تعدادی از اسکناس‌های تانخورده و نوی 50 و 100 تومانی و چند تا 200 تومانی رو از لای‌اش برمی‌داره و درون یکی از بشقاب‌های منتخب آرزو و مامان می‌گذاره… یکی دیگر از ظرف‌ها، سمنوی دست‌سازِ عمه‌ی بزرگ از شاهروده… پلاستیکِ سنجدها رو توی یکی از ظرف‌هایی که آرزو دستمال می‌کشه، خالی می ‌کنم… آرمان نشسته با آینه و رنگ و تخم‌مرغ‌ها و ماژیک‌ها وَر می‌ره… رنگ کردن تخم‌مرغ‌ها و نوشتن چیزکی روی آینه، هرسال کارِ خودشه… آرش رفته خرید… خریدِ گل و گلدونِ صبحِ عیدِ هرسال…
.
.
.
.
.
.
.
.
ساعت حدود دو، دو و نیمِِ صبحِ روزِ عید بود. صدای جاروبرقی همه خونه رو برداشته بود. عینِ احمق‌ها داشتم نصفه شبی اتاق‌ام رو جارو می‌کردم… دسته جارو رو که جلو عقب می‌بردم، به 86 فکر می‌کردم… به‌غیر از عروسیِ سوم فروردینِ آرزو –که خود حجم انبوهی از اندوه را به همراه داشت- حجمِ عظیمی از گند و کثافت رو فقط می‌تونم تصور کنم…مثلا داشتم اتاق‌‌تکونی می‌کردم… دست می‌کنم زیرِ تخت و دست‌ام به یه پلاستیک می‌خوره. درمی‌آرمش… توش رو که نگاه می‌کنم، چند دقیقه‌ای خشک می‌شم… یه پلاستیکِ بزرگ از همه‌ی نامه‌ها، کادوها، سی‌دی‌ها، یادداشت‌ها، دست‌خط‌ها، عزیزم‌ها و… “اصلا” سعی نمی‌کنم بازش کنم… همون‌جور می‌بندمش و می‌ذارم یه کناری… سعی می‌کنم به این فکر کنم که کجاها رو جارو نزدم… فکرم می‌دَوَد… باید بپذیرم که دور ریختنی‌ها را باید دور ریخت… همه‌چیز را باید دور ریخت… بعضی‌ چیزا رو نمی‌شود که قاب کرد گذاشت رو طاقچه، باید همان زیر تخت بمانند… حتی، زیر تخت هم نه… باید پذیرفت که بهترین جای‌شان، جایی میان همان خاطره‌هاست… جایی میانِ همان باریک‌تر از مویِ عقل و قلب… باید رهایشان کرد، هر چند که آنها رهایت نکنند… آینه رو که دستمال می‌کشم، کمی خودم رو برانداز می‌کنم… بزرگ شده‌ام؟! کوچک شده‌ام؟! تغییری نکرده‌ام؟! فریزر از اختراعات قابل ستایشِ بشر است…
.
به نظرم می‌آید اگر همه‌ی آینه را دستمال نکشم و روی نصف یا مثلا بخش‌هایی‌اش، خاک بماند قشنگ‌تر، هنری‌تر، باکلاس‌تر، اِفِه‌دار تر و یا هر کوفت دیگری است… درد این‌ها نیست… دیگر فکرم مالِ خودم نیست و هرچه زودتر دوست دارم کارِ این آینه لعنتی تمام شود… دستمال رو روی میز می‌ندازم و می‌رم پلاستیک رو از زیرِ تخت در می‌آرم…
.
ساعت نزدیکِ 7 صبحِ. زیر دوش نشسته‌ام! سعی می‌کنم به هیچی فکر نکنم… نه به 86، نه به پلاستیکِ زیرتخت، نه به آینه رنگ نشده، نه به ساعات کمِ باقی‌مونده به سال تحویل، نه به پرداختنِ بهای تجربه…
.
پلاستیک رو که باز کرده بودم، گلِ خشک‌شده‌ی کادوی اولین تولد، خرد شده و ریخته بود میان کاغذها و یادداشت‌ها و…دستم لرزید. از سوزش، چشمانم رو بستم، باز که کردم خون رو روی صورت‌ام دیدم…
.
آینه سالِ قبل رو با تینر پاک می‌کنم و سعی می‌کنم طرحی روی آینه بزنم…
گل که شکسته بود، پلاستیک را بسته بودم… گذاشته بودم‌اش زیرتخت…
بی‌حوصله روی آینه مثلِ احمق‌ها می‌نویسم: هر روزتون نوروز، نوروزتون پیروز(!) یادِ محسن حاجیلو می‌افتم.
می‌خندم و می‌گم: مفهومیه لامصب طرح!
.
تخم‌مرغ‌ها رو دور خودم چیندم رو زمین و با روان‌نویس روی اولی ریز می‌نوسم: مامان‌بابا، مامان‌بابا، مامان‌بابا، مامان‌بابا، مامان‌بابا، مامان‌بابا…پُر می‌کنم‌ش… چند تا خط سبز و آبی و زرد و اینا هم بین‌شون می‌کشم… بعدی، آرش‌الهام، آرش‌الهام، آرش‌الهام، آرش‌الهام، آرش‌الهام، آرش‌الهام، آرش‌الهام… بعدی، آرمان‌شیما، آرمان‌شیما، آرمان‌شیما، آرمان‌شیما، آرمان‌شیما، آرمان‌شیما، آرمان‌شیما…نزدیکِ یک‌ساعت به سال تحویل مونده… پا می‌شم می‌رم پلاستیک رو از زیر تخت در می‌آرم و می‌ندازم توی سطل، بغض می‌کنم و زیر لب می‌گم: “خاطره خود کلانتر جان است…”
.
احسان علیخانی زِر می‌زند… تخم‌مرغ بعدی رو برمی‌دارم و روش می‌نویسم؛ آرزوروزبه، آرزوروزبه، آرزوروزبه، آرزوروزبه، آرزوروزبه، آرزوروزبه… یکی دیگه هم مالِ خودم؛ آرین، آرین، آرین، آرین، آرین، آرین…
به بابام می‌گم باقیه تخم‌مرغ‌ها رو من حوصله ندارم، خودتون رنگ کنین!
.
مامان به رسمِ هرساله، جانوری(!) که آن سال به نام‌اش سند خورده را سبزه انداخته است… می‌گردم و برای موش‌مان تکه آکاستیوی پیدا می‌کنم و داخل‌اش را مانند پنیر حفره حفره می‌کنم و در دستان‌اش جای می‌دهم…
مامان پاهای‌اش درد می‌کند و خب، بعضی از کارها را نمی‌شود که نکرد… باید سفره را انداخت، باید سین‌ها را چید، باید دورش نشست، باید زیرلب گفت: حَوِل کن حالِ ما را… ساقه بلند سیر را برش می‌دهم… سیبِ سرخی را از میانِ سیب‌ها جدا می‌کنم… کاسه لعابی فیروزه‌ای رو آب می‌کنم و اون رو می‌ندازم توش…
ظرف‌های دور هلالیِ فیروزه‌ای رو از تو درب‌ پایینیِ کُمُد قدیمیه در می‌آرم…
.
نزدیکِ یه‌ربع به سال تحویل مونده… مامان نعناع داغ درست می‌کنه… توی پیازهای سرخ شده که نعناع می‌ریزه، صدای جیززز همراه با بوی خوش نعناع بلند می‌شه… دکمه‌های پیرهن‌ام رو می‌بندم و کمی ادکلن به زیرِ گردن‌ام می‌زنم… ظرفی از آش را مامان درون سینی گذاشته است. بر می‌دارم و تنها هفت هشت دقیقه به سال تحویل مانده است… می‌روم و زنگِ همسایه را می‌زنم… دختر چهارده‌پانزده ساله همسایه درب باز می‌کند و “دقیقاً” شبیه این فیلمفارسی‌ها دستِ سفیدش را از زیر چادر سفیدِ گل‌دارش بیرون می‌آورد و از زیر ابرو نگاهی می‌اندازد و زود می‌دُزدَش و ریز می‌خندد… درب را که می‌بندد، به حماقت‌اش می‌خندم و تا سر سفره را می‌دوم… 3،4 دقیقه مانده است…
سفره را اندازه هر سال انداخته‌ایم و به اندازه چندین نفر دیگر جای خالی دارد… مامان‌ و بابا جای هرسال‌شان، بالای سفره، کنار آینه، نشسته‌اند و من هم در یکی از ضلع‌های آن… نه از ناخنک آرمان به آجیل، نه از نگاه‌های ریزمان با آرزو و ایما و اشاره‌مان به بشقاب عیدی‌های بابا و نه از خنده‌های آرش… از هیچ‌کدام خبری نیست و تنها چیزی که حضور دارد، بغضی است که گلویم را فشار می‌دهد، بغضی که به چشم‌های مامان می‌آید، بغضی که حتی در صدای بابا هنگام خواندن قرآن حضور دارد…
.
.
.
.
.
پ‌ن: هیچ تبریکی در کار نیست، اتفاقِ خاصی نیفتاده است.
.
.
.
.
* تکه‌ای از شعر “تریاک را به بازدم‌ات پَز”، محسن نامجو

شنبه ٢٥/١٢/٨٦

یه “وینکِ” همیشه همراه!

به‌تازگی دوستی پیدا کرده‌ام که در میانِ این روزهای پایانی سال، روزهای مزخرفِ آخرِ اسفند، بیشتر از هرکسی تحمل‌ام می‌کند و من نیز او را.
به‌جرات می‌توان گفت که تنها کسی است که بی‌حوصلگی‌ها، کِرِختی‌ها، خوب، بد، متوسط و یا حتی سگ بودن‌ام را می‌پذیرد و همواره در حالِ یک “وینکِ” احمقانه به من است. چیزی شبیه تحویل دادن انگشتِ شست.

LIFE ISN’T ABOUT FINDING YOURSELF,LIFE IS ABOUT CREATING YOURSELF

 

 

 

 

 

 

 

روزی بیش از بیست،سی‌بار یک‌چیز را می‌گوید و آن‌قدر احمق است که نمی‌داند این‌روزها، همان انگشت شست را به این جمله ترجیح می‌دهم.

چهارشنبه ٢٢/١٢/٨٦

تن‌ها، تنها

(پیش‌نویس: مطلب شماره یک، کمی تاریخ مصرف‌اش گذشته ولی به دلیل استقبالِ غیرقابل پیش‌بینی‌ام از پستِ آخر “بار دیگر…” و bandwidth limit و… خلاصه چند روزی این‌جا از پایه و اساس به تعطیلات رفته بود(!) که خب دوباره بدین‌وسیله حضور قاطع، محکم، کوبنده و مزخرف خود را اعلام می‌دارم!)

یک یا تنها بودن یک کابوسِ شومِ عزیزم…
درست چند ساعت بعد از این‌که توی چت به رضا می‌گم: تنهایی از اون چیزهاییِ که آدم رو ناخودآگاه و ذره‌ذره می‌خوره، سی‌دی سنتوری به دست‌ام رسید و…
.
داریوشِ مهرجویی را نه خوب، که کامل می‌شناسم، همه‌ی ما به اقتضای سنی‌مان با یکی یا دو تا از فیلم‌های او آن‌چنان قرابت و وابستگی احساس می‌کنیم که به هیچ روشی نمی‌توانیم آن را منکر شویم. همه‌ی ما روزگاری با هامون “وَر” رفته‌ایم. خدایا واسه‌ی منم یه معجزه بفرست، یه این‌وری، یه اون‌وری… همه‌مون هم پیچ‌وتاب‌های ماشین را میانِ جاده به خاطر می‌آوریم. پری بخش دیگری از جوانیِ خیلی از ما را شکل می‌ده. همه‌مون تو زندگی‌مون –حالا کم‌وبیش- خُل شدیم، لحظاتی خودمان را جای پری، داداشی، اسد گذاشته‌ایم… قبول کنیم که اگر جای این‌ها نبوده باشیم، با آن استادهای گند دماغ دانشگاه روبرو بوده‌ایم و در نهایت اگر هیچ‌یک از این‌ها نبوده، حداقل برای لحظاتی –حالا بیش‌وکم- آن “پسر عموی میان آن غذاها” بوده‌ایم. مهرجویی استاد زدنِ حرف به اقتضای زمانِ خود است.
.
دلیل اصلی این‌که من سیخ شدم این‌ چرت‌وپرت‌ها را این‌جا بنویسم، از نظرسنجی خوابگرد شروع شد، بعد از آن با چند نوشته برخورد کردم که حقیقتا به نظرم به جای نقد طرف سعی کرده بود یک آشِ شله‌قلمکار ارائه دهد.
آقای امید مهرگان! در میزان دانایی‌های شما هیچ‌یک از ما شکی نداریم. شما جزو معدود مترجمانی بوده‌اید که کتاب‌های زیگموند فروید را خوب ترجمه کرده‌اید. کتاب‌های با موضوع اندیشه و فلسفه با ترجمه شما اعتبار دیگری می‌یابند ولی زیاد قضیه را جدی نگیرید! نیاز نیست برای مهرجویی که خودش تحصیلات فلسفه دارد، یک‌سری لغات را ردیف کنید! -هرچند که مهرجویی در تمامِ این سال‌ها با همان خونسردی دوست‌داشتنی‌اش فقط نشسته و تماشا کرده و هیچ جوابی نداده و جالب این‌که با گذشت زمان میزان تاثیر فیلم‌هایش بیشتر هم شده- این لغات را برای من‌ای استفاده کرده‌اید که میانِ آن‌ها گم شوم و یادم برود بازیِ بهرام رادان را؟!

.
من نمی‌دانم که کدام‌یک از شما با یک معتاد واقعی(!) –ببینید، می‌گویم واقعی، از آن جهت که از زنش بخواهد بیاید برای‌اش تزریق کند- را دیده‌اید؟! ولی در بازی رادان اتفاقی در حال افتادن است که من آن را سرآغاز یک‌سری اتفاقات خوشایند برای این سینمای درب‌وداغون می‌بینم.


.
کدوم‌یکی از ما با محسن چاووشی زندگی نکرده؟! کدوم‌مون باهاش –از همون آلبوم اول- نشنیدیم و نخوندیم و… کدوم‌یکی از ما آلبومِ “متاسفم برات” رو نشنیده؟!

کدوم‌مون بارها و بارها بغض نکردیم؛ گوشی رو بردار تا صدات، یه لحظه آرومم کنه…
کدوم‌مون زیرلب زمزمه نکرده‌ایم؛ چه سرنوشت خوبی وقتی خودِ خدا هم برای خوشبختی‌مون پادرمیونی کرده…
من نمی‌دانم که من زیادی این بشر را دوست دارم، یا همه‌ی شما این حس را دارید، ولی من با تک‌تک آهنگ‌هایش خاطره دارم، نفس کشیده‌ام و زندگی کرده‌ام…
حتی به نظرم می‌آید که چندین و چند‌بار از ترانه‌های مختلف‌اش در نوشته‌هایم استفاده کرده‌ام و چندباری هم آهنگِ زمینه پست از این خواننده بوده.
.
“…
چشم‌های من، بی‌خبرهای ساده
منتظرهای دل به جاده داده…
مَردُمک‌هاتون به کجا زُل زدن؟!
باز مژه‌هاتون به کجا پل زدن؟!
کاشکی بدونین که دارم هنوزم
از اشتباه قبلی‌تون می‌سوزم…”
.
من نمی‌دانم منظور شما از این پدرانِ لخت، که آن را به شکل خنده‌داری تعمیم می‌دهید، به چه معنی می‌تواند باشد؟! آیا واقعا من اسمِ بهرام بیضایی را در نوشته شما درست دیدم؟؟! الان اصلا در این مملکت کسی در جایگاهی هست که بخواهد کار بیضایی را نقد کند؟! می‌دانید من اگر افرا را ندیده بودم، اگر تکنیک‌های نمایش‌نامه نویسی و اجرا و چیزی که هیچ‌کس در ایران کاربرد آن را به‌خوبی درک نکرده، یعنی استفاده به‌جا و منطقی و هنرمندانه از نور و دکور را ندیده بودم، شاید می‌پذیرفتم، ولی الان… اصلا کسی در حالِ حاضر در ایران “صلاحیت” نقد ایشان را دارد؟!
ببینید! اصلا نیازی نیست که هنگام نوشتن نقد پای نیچه‌ی بدبخت و باخ و سایر دوستان خود را به وسط بیاورید!
من دوباره تاکید می‌کنم که شاید هیچ‌کس در ایران به اندازه مهرجویی همراه و همگام با زمانه پیش نرفته است. شاید به زعم شما، فیلمفارسی با آهنگ‌های شیش‌وهشتی… ولی بد نیست کمی هم به دور و برمون نگاه کنیم. الان، توی این ممکلت، کدام‌‍‌یک از جوانان با محسن چاوشی غریبه است؟! چه کسی هر روز و هر شب آهنگ‌هایش را زمزمه نمی‌کند؟! ببینید! کاری به جوانانی (!) که هامون را برخلاف ظاهر انتلکتوئلی‌اش، به‌غایت ارتجاعی و محافظه‌کارانه می‌دانند نداریم!
مِِبَخشِن! مِشِه هَمی کلمهَ رِ واسه مُو ترجمه کُنِن؟!
آقا! به دین، به پیغمبر، کارکرد سینما این نیست‌ها!
.
آخر کمی منصفانه برخورد کنیم! واقعا از سکانسی که علی سنتوری معتادان رو دور خود جمع کرده و به آنها غذا می‌دهد، لذت نبردید؟! یعنی واقعا به‌نظر شما آن سکانس فوق‌العاده نمی‌آید؟!
کاری به برخی موارد فیلم نداریم! یعنی شاید اگر بخواهیم غلط‌‌گیری کنیم، می‌توانیم چند غلط درشت بگیریم. یک نمونه از آن غلط‌های درشتِ غیرقابل چشم‌پوشی، بی‌شک سیامک خواهانی است. گلشیفته فراهانی هم صرفنظر از بازی‌های فوق‌العاده و درخشان در بعضی سکانس‌ها، به‌نظر کم‌کم دارد به دختری زِر زِرو در سینمای ایران تبدیل می‌شود(!) ولی خب، آدمیزاد چشم داره دیگه! این همه نکته مثبت رو نمی‌بینین؟!

.
لبّ كلام مهرگان چیزی نیست جز اینكه: گول اسم افراد را نخوریم… در مقابل چنین موضع‌گیری ابتدایی و ساده‌انگارانه‌ای چه می‌توان گفت جز اینكه: آقای مهرگان، این را كه ما ترم اول دانشگاه پاس كردیم! خُب بعد چی؟
من هنوز هم روی حرف‌ام ایستاده‌ام. مهرجویی جزو معدود افرادی است در ایران که زمانه را می‌فهمد و حرف‌اش را به همان نسبت می‌زند. وارد این بحث که این از هنر داریوش مهرجویی است که حرف‌اش نه تنها به اقتضای زمانه است، بلکه حتی بعد از آن نیز همان جذابیت را دارد، نمی شوم.

.
ورداشته نوشته، به‌واقع بیراه نیست اگر بگوییم که فیلمسازان ما خیلی هم بدشان نمی‌آید فیلم‌شان توقیف شود. ‌دیگه این یکی عمرا تو کَتَم نمی‌ره! اتفاقاً مهرجویی یكی از معدود افرادی است كه نشان داده به سانسور دولتی بی‌توجه است و از آن تابو نمی‌سازد!
.
آقا! تا کِی می‌خواین بشینین ببینین اسکورسیزی چی خورد؟! چی پوشید؟! کجا رفت؟! با کی رفت؟! چی گفت؟!
جانِ من یه‌جوری مقایسه کنین که خودتون شرمنده نباشین! یه‌کم فکر کنیم! آهان! آفرین! این‌جا ایرانه! این‌جا وقتی سینماگراش حرف می‌زنن، مدام بغض‌شون رو می‌خورن! این‌جا انجمن‌های سینمایی هر روز دارن تعطیل می‌شن! این‌جا طرف خونه‌اش رو می‌ذاره رهن، فیلم می‌سازه! این‌جا فیلم‌سازهای تو شهرستان‌ها ساختن فیلم با “35میلی‌متری” تقرییا براشون شبیه رویاست. این‌جا خارجی‌ها که می‌آن با دوربین‌ها و تجهیزات صحنه‌ای که ما استفاده می‌کنیم عکسِ یادگاری می‌گیرن(!) می فهمی؟! دِ آخه آدم رو عصبانی می‌کنین دیگه!

آقا! چشماتون رو باز کنین! خدا وکیلی نمی‌بینین؟! سنتوری‌های این مملکت رو نمی‌بینین؟! شما فکر می‌کنین اگر کارهای محسن نامجو مثلِ نقل‌ونبات تو کوچه و بازار نمی‌ریخت چه اتفاقی می‌افتاد؟!
.
رفیقِ من، سنگ صبور غم‌ها
به دیدن‌ام بیا که خیلی تنهام
هیچ‌کی نمی‌فهمه چه‌حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنون‌ام و دل‌زده از لیلی‌ها
خیلی دل‌ام گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
.
تنها یکی سنگ صبور
خونه سرد و سوت‌وکور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچ‌کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش

اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه‌ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجِ به نورِ خورشید

این آهنگ به یقین، بخش عظیمی از سال 86ام را پر کرده است…
.
آقای مهرگان! ما را با شنیدن همان مزخرفاتی که روزانه در تاکسی و اتوموبیل‌های شخصی افراد می‌شنویم درقالب فیلمی از ’استاد‘ و درواقع لذتی کاملاً احساسی و بی‌واسطه از این قبیل فیلم‌ها رهایمان کنید! بگذارید همان بدوی‌ترین و بی‌واسطه‌ترین لذت را ببریم.

.

ببینید دوستان! من نه نقد نویسم، نه سینمایی نویس!
من هنوز هم به احترامِ مهرجوییِ بزرگ ، برای لذتی که نصیب‌ام می‌کند، سکوت می‌کنم… همین!


این‌جاها رو اگه حوصله داشتین، بخونین:
چه‌کسی از علی سنتوی می‌ترسد
-کاش دنیا این همه استاد نداشت…

ولی این‌ نوشته طولانی رو توصیه می‌کنم:
ته “سنتوری”

.

.

.

.

دو یا یکی باید، بگه آخر، من‌و تو کجای کاریم…
یه چند خطی در مورد این بند نوشته بودم، ولی خب، بنا به این‌که ترجیح دادم شما بیشتر حرف بزنین، حذف شدن… من به طرز وحشت‌ناکی توصیه می‌کنم برین این گزارش رو بخونین. گزارش دیدار اعضای ستاد جوانان ائتلاف اصلاح طلبان استان خوزستان با سیدِ. نکته‌های ریز و دقیقی توی حرف‌هاش هست که… بعد که خوندین، “خوب” هم که فکر کردین، برین این‌رو بخونین…
چند روز پیش‌ها داشتم با به نفر صحبت می‌کردم، چیزهایی در مورد انتخابات ریاست‌جمهوری می‌گفت… ببین دوستِ من! این‌چیزهایی که تو می‌گی رو یه راننده تاکسی هم می‌تونه تفسیر کنه! تازه خیلی بهتر از تو…
هِی می‌شینی بیخِ گوشِ من، می‌گی “ما” رای‌مون بیشتر از هشت میلیون بود! “ما” می‌دونیم تقلب شده! “ما” خبر داریم شناسنامه اضافه کردن! می‌شه به من هم توضیح بدی کدوم “ما”؟! بعد انتخابات، یه جایی توی یه بلاگی که الان خاطرم نیست می‌خوندم که “ما” سرمون کردیم زیر برف می‌گیم دَم‌مون گرم! خیلی کارمون درسته!
ببین دوستِ من! ما کلاً 70000 تا وبلاگ فارسی داریم! خوش‌بینانه‌اش اینِ که 69000 تاشون فعال باشن! بعد باز خوش‌بینانه‌ترش اینِ که از این تعداد، 65000 تاشون دِگراندیش باشن! (من لغت روشنفکر رو اَلَکی خرج نمی‌کنم!) بعد چی؟! 65000 تا! اون “ما” هایی که می‌گی، همین 65000 هزار نفری هستن که هِی می‌آن برات کامنت ‌می‌ذارن دیگه!؟ بعد خوش‌حال هم هستی دیگه؟! بعد فکر می‌کنی مردم که چیزی نمی‌فهمن، فقط “ما” می‌فهمیم و ما تعیین می‌کنیم و ما می‌گیم فلانی خوب، بهمانی اَخ و…
.
ببین! من تا الان نمی‌دونم که رای ‌می‌دم یا نه! ولی احتمال این‌که صبحِ جمعه پاشم برم رای بدم خیلی زیاده! مثلِ تا الان! همه‌ی اون‌هایی هم که تعداد کمِ مهرهای تو شناسنامه‌شون رو سند افتخار می‌دونن هم بدونن که صحنه‌های “پر شور” کذایی و ”افتخارات دیگر“هر سال تکرار می‌شود. با ما. بی ما. بی هزاران امثال ما و شما.
یه‌بار دیگه برو بخون! تفو! عاشقان سوت بلبلی ، تفو! بعد بیا نظر بده که می‌ری رای بدی یا نه!
ببین! یه‌کم فک کن داره چه بلایی سرت می‌آد!

.
.
.
.

پ‌ن: نظرهاتون در مورد بند دوم برام مهمه، خب؟!

سه‌شنبه ١٤/١٢/٨٦

.
بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم…
.
می‌دانم که کمی حجم‌اش زیاد است، ولی چاره‌ای نبود… امیدوارم که سرعت‌تان بالا باشد…
.
برای این نوشته‌ی آخر، وقت و انرژی زیادی گذاشته‌ام، اگر خوش‌تان آمد، ادامه‌ی آنجا را انگیزه‌ای بدهید…
.

Next Page »